خوشا دردی که درمانش تو باشی

 

خوشا دردی که درمانش تو باشی                                  خوشا راهی که پایانش تو باشی

                                                                                              « فخر الدّین عراقی »       

      

در گذشته که مراکز درمانی در روستاها وجود نداشت ، بسیاری از دردها را به صورت تجربی درمان می کردند . بسیاری اوقات درمان تجربی آن ها بر داروهای شیمیایی غلبه داشت . در این جا به نمونه هایی از این درمان های تجربی که در گل افشان نیز صورت می گرفت ،  اشاره می کنم :

 

1 – برای درمان گلو درد های حاصل از سردی هوا  برنج و سبوس گرم را در دستمالی می پیچیدند و بر گلو می بستند .

 

2 – برای رفع اضطراب های ناشی از ترس و وحشت ، یک لیوان آب را می گرفتند و دستگیره  و قفل و زنجیر در را در لیوان می چرخاندند و به شخص می خوراندند .

 

3 – اگر در جنگل با داس و تبر قسمتی از بدن را زخمی می کردند ، برای جلوگیری از خونریزی می گفتند : ادرار را بر محلّ زخم بمالید تا خون بایستد . شیرۀ درخت توت نیز برای جلوگیری از خون ریزی مفید بود .

 

4 –  کوکنار و گردو را با هم می ساییدند . مخلوط آن ها  در درمان اسهال مفید بود .

 

5 – برای کاهش تب ، برگ درخت بید را بر روی شکم بیمار می بستند . این امر برای کاهش تب مفید بود .

 

6 – برای درمان کمر درد پِهِن اسب را در داخل پارچه ای می گذاشتند و بر کمر می بستند .

 

7 – برای درمان سرخجه ، بیمار را از شکاف زیر درخت گردو عبور می دادند .

 

8 – برای درمان قولنج ، با استکان بر روی پشت بیمار به اصطلاح مازندرانی ها گیزه می زدند .

 

در گذشته شخصی در گل افشان زندگی می کرد به نام روانشاد رمضان رسولی ( پدر حاجی سبز علی رسولی ) که حدود سال 1338 شمسی به رحمت خدا رفت . روانشاد رمضان رسولی در گل افشان  به دلیل  پیر مرد منشی که در فیصله دادن به اختلافات داشت ، به « رمضان پیر مرد » معروف بود . رمضان پیر مرد در درمان بسیاری از امراض تجربه داشت که من در این جا به دو مورد آن اشاره می کنم :

 

1 – کودکی در گل افشان مسموم شده بود و حالش وخیم گشت . رفتند ، رمضان پیر مرد را آوردند . رمضان پیرمرد آمد و گفت : بروید سبدی بیاورید و با طناب ، تاب بلندی بسازید . کودک را درون سبد گذاشتند ؛  سر سبد را بستند و او را بر تاب سوار کردند ؛ آن گاه کودک را تاب دادن گرفتند . آن قدر او را تاب دادند که حالت تهوّع به کودک دست داد . بدین طریق تمام سم از بدن کودک خارج شد و جان دوباره یافت .

 

2 – استخوان ناحیۀ لگن یکی از قادیکلایی ها در رفته بود .  قادیکلایی ها به دنبال رمضان پیرمرد آمدند . رمضان پیرمرد دستور داده بود که به گاوی نمک بخورانند و گاو را در طویله یک شب ببندند و آبی به آن ننوشانند . فردا گاو را از طویله بیرون آوردند و شخص بیمار را بر روی گاو سوار کردند و پاهایش را بستند . ظرف بزرگی از آب را در پیش گاو آوردند . گاو شروع به نوشیدن آب کرد . وقتی شکم گاو از آب پُر می شد ، کم کم استخوان های لگن در رفتۀ بیمار جا رفت . این شیوۀ درمان سابقۀ هزار ساله دارد و آن را به شیخ الرئیس ابو علی سینا حکیم معروف ایرانی نسبت می دهند .

باورهای مردم گل افشان

 

باورها در زندگی انسان های گذشته  نقش اساسی داشته است . امروزه با رشد چشمگیر تکنولوژی  پایه های بسیاری از این باورها سست گشته و به سمت فراموشی رفته است . انسان های دیروز گرد یک شمع جمع می گشتند و از باورها و افسانه ها برای خود سخن می گفتند ولی انسان امروز بر بسیاری از این باورها و افسانه ها برچسب دروغ بودن زده و آن ها را به سیلاب فراموشی سپرده است . باورها در زندگی مردم گل افشان هم نقش داشته است ولی متأسفانه امروز جوان ترها کمتر آن ها را در حافظه دارند . البته این باورها مختص روستای گل افشان نبوده است و جاهای دیگر نیز شاید همین گونه می اندیشیدند . به نمونه هایی در این جا اشاره می کنیم : 

 

1 – گل افشانی ها  چلچله ها ( پرستوها ) را پرنده ای مقدّس می دانستند و معتقد بودند که در زیر بال های آن ها قرآن وجود دارد . به این خاطر چلچله ها در فصل بهار آزادانه در ایوان خانه ها و یا حتّی داخل خانه های گل افشانی ها  لانه می ساختند  و آن ها هم با چلچله ها کاری نداشتند .

 

2 - گل افشانی ها  وقتی پروانه ها را داخل خانه های خود می دیدند ، می گفتند : این پروانه ها روح مردگان ما هستند که در خانه های ما حاضر شدند . شما این باور را به اندیشه های حلولی و اهل تناسخ ارتباط ندهید . به زیبایی این باور نگاه کنید که آن ها را به یاد مردگان خود می انداخت .

 

3 – گل افشانی ها معتقد بودند که هنگام اذان مغرب نباید آبی بنوشیم ، زیرا این آب سهمیۀ مردگان ماست و آن ها هنگام غروب برای نوشیدن آب می آیند ، اگر ما آن آب را بنوشیم ، مردگان ما تشنه می مانند . باز معتقد بودند که اگر تشنگی هنگام غروب بر شما غلبه کرده است و شما مجبور به نوشیدن آب هستید ، قبل از نوشیدن جرعه ای از آن را به یاد مردگان خود بر زمین بریزید تا آن ها نیز از این آب بهره ای ببرند .  

 

4 -  وقتی روباه در اطراف گل افشان زوزه و جیغ می کشید ، آن ها می گفتند که جیغ روباه با آمدن عزرائیل در روستا ارتباط دارد و  امشب چراغ عمر کسی در این روستا رو به خاموشی می رود . آن ها برای صدای جغد نیز چنین باوری داشتند .

 

5 – گل افشانی ها معتقد بودند که در عمق جنگل ، جایی که ردپای آدمیزادی وجود ندارد ، حیوانی وجود دارد که اسم همۀ آدم های روستا را بلد است و او تو را می خواند و تو را به سمت خود فرا می خواند و تو به سمت صدا می روی و کم کم در خرابه ها گم می شوی . من این باور را از زبان چند گل افشانی شنیدم که می گفتند برای ما اتفاق افتاده است .

 

گویا کسی است که می خواند ...

امّا صدای آدمی این نیست

                                      « نیما یوشیج »

 

6 – وقتی کودکان دندان از دهان آن ها جدا می شد ، پدر و مادرهای گل افشانی می گفتند که دندان را بر بام خانه بیندازید تا کلاغ دندان کنده شما را ببرد و دندان جدید برای شما بیاورد .

 

7 - در کتاب کویر دکتر علی شریعتی آمده است : « آن تیرهای نورانی که گاه گاه ، بر جان سیاه شب فرو می رود ، تیر فرشتگانِ نگهبانِ ملکوت ِخداوند در بارگاه آسمانی اش که هر گاه شیطان و دیوان هم دستش می کوشند به حیله ، گوشه ای از شب را بشکافند و به آن جا که قداست اهورایی اش را گام هیچ پلیدی نباید بیالاید و نامحرم را در آن خلوت انس راه نیست ، سر کشند تا رازی را که عصمت عظیمش نباید در کاسه ی این فهم های پلید ریزد ، دزدانه بشنوند . پرده داران حرمِ سترِ عفافِ ملکوت ، آن ها را با این شهاب های آتشین می زنند و به سوی کویر می رانند . بعدها معلّمان و دانایان شهر خندیدند که : نه ، جانم ! این ها سنگ هایی اند باز مانده ی کُراتی خرابه و درهم ریخته که چون با سرعت به طرف زمین می افتند ، از تماس با جَو آتش می گیرند و نابود می گردند ... . »

این کلام زیبای دکتر شریعتی مرا به گذشته می برد  ، به یاد تعبیر مادر بزرگم روانشاد بیگم محمّدی گل افشانی می افتم . در گُل افشان  چند امام زاده به نام های سید ابراهیم ، درویش محمّد و درویش زکریا وجود دارد . مادر بزرگ هر وقت شهاب های آتشین را می دید ، صلوات می فرستاد و می گفت : این نور است و از امام زاده درویش محمّد دارد به مهمانی امام زاده سید ابراهیم می رود .

نارسیده ترنج

 

اگر تند بادی بر آید ز کنج                                     به خاک افکند نارسیده ترنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر                              هنرمند دانیمش ار بی هنر

اگر مرگ دادست بی داد چیست                       ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

                                                                                                            « فردوسی »

 

از میان مرگ ها ، مرگ جوان کمر شکن تر است ؛ تحمّل آن خیلی سخت تر است ؛ درد او بی درمان است ؛ داغ جوان حتی اختیار معصوم را از کف برده است ؛ در سرمای زمستان می بینی دل جوان از دست داده می سوزد ؛ عطشی در وجود او قرار دارد که هیچ آبی نمی تواند آن را فرو نشاند ؛ الهی به حرمت جوانان صحرای کربلا  هیچ کس در زندگی داغ جوان نبیند  . در گل افشان از قدیم نوجوانان و جوانان زیادی به رحمت خدا رفته اند و در این جا به تعدادی از آن ها اشاره می کنم . امیدوارم در بهشت ، همنشین حضرت علی اکبرِ  امام حسین ( ع ) باشند :

بابا قُلی دادستان فرزند روانشاد مشهدی غلام دادستان / جانعلی دادستان فرزند کربلایی علی پناه دادستان /   حسن پرویش فرزند روانشاد حسین پرویش / قدمعلی قاسمی فرزند روانشاد کربلایی احمد قاسمی /  یارعلی ابوالقاسمی فرزند حاجی حسن ابوالقاسمی /  یزدان صالحی فرزند کربلایی قدرت الله صالحی / مهدی صالحی فرزند جناب فریدون صالحی  /  اصغر صالحی فرزند روانشاد نظام صالحی  /  حسین نجفی فرزند حاجی عباس نجفی / فرهاد رسولی فرزند جناب سبز علی رسولی  / حسن دستیاره فرزند جناب حسین دستیاره / بهمن صادقی فرزند جناب رحمت الله صادقی / حامد غلامی فرزند جناب ابراهیم غلامی / رمضان یوسفی فرزند روانشاد برار گل یوسفی / افشین یوسفی فرزند جناب غلام یوسفی / مهدی زحمتکش فرزند حاجی عباس زحمتکش/ سید مهدی ساداتی فرزند جناب دبیر محمّد صادق ( سید آقا ) ساداتی / یاسر احمدی فرزند جناب حسن احمدی /  ابوالفضل حسن پور فرزند جناب احمد حسن پور / عسکری حق پرست فرزند روانشاد حاجی عباس حق پرست

 

مرگ بر مرگ

بیماری وبا یکی از مرگبار ترین بیماری ها بوده است . وقتی وبا می آمد ،  بازار عزرائیل رونق می گرفت و مرگ عمومی به راه می افتاد .  در گل افشان وبا آمده بود . مردم ، روستا را رها کردند و به زمین های زراعتی خود پناه بردند . وقتی کسی هم بر اثر بیماری وبا جان می سپرد ، مردم از ترس این که مبادا به وبا گرفتار شوند ، در تشییع جنازه شرکت نمی کردند . خدا می داند که چه کسانی را بدون غسل و کفن در همان زمین های زراعتی غریبانه دفن کردند .  پدر بزرگم روانشاد کربلایی احمد می گفت که مادرش ( روانشاد طاووس ) به بیماری وبا دچار شده بود و از روستا به زمین زراعتی پناه برد . پدر بزرگ از نعمت پدر هم محروم بود . روزها به دیدار مادر می رفت و دوباره بر می گشت . شما تصور کنید : زنی تنها که همسر او فوت شده است ، بچّه های خردسال در خانه دارد ، خودش هم به بیماری وبا گرفتار است ، در خرابه ای تنها و بی کس به انتظار مرگ نشسته است . او به چه می اندیشید ؟ چه گونه روز و شب را سپری می کرد ؟ مگر می شود یک انسان این همه غم را تحمّل کند ؟ این یکی از غم انگیز ترین تراژدی های انسانی است . پدر بزرگ می گفت : روزها که به نزد مادر می رفتم ، مادر به من دلداری می داد و می گفت : اگر آمدی و دیدی من مُردم ، نترس . همین کنار من یک گودالی بکن و مرا با لباس داخل گودال بینداز و سرم را با خاک بپوشان و برو خانه . به فضل خداوند مادر بزرگ از بیماری وبا جان سالم به در برد و دوباره به کنار فرزندانش برگشت .

ب مثل برکت  ، ب مثل برنج  

 

شاید دلیلی داشته است که برنج و برکت هر دو با یک حرف آغاز شده اند . یکی از ضروری ترین غذاها در سفرۀ غذایی شمالی ها برنج است . در روستاها این ضرورت بیشتر احساس می شود . در گذشته برنج در سفرۀ شام گل افشانی ها حضوری پر رنگ داشته و حتّی در سفرۀ صبحانۀ آن ها هم مشاهده می شد . آن ها برکت سفرۀ خودشان را به برنج می دانستند .  به این خاطر داشتن زمین شالیزاری از ضروریات زندگی گل افشانی ها بود . به خاطر کوهپایه بودن گل افشان ، تعداد کمی از گل افشانی ها در گل افشان شالیزاری دارند و بیشتر آن ها در بیرون از گل افشان در روستاهای کروا ، دیو کلا و جنید به شالیزاری مشغولند . البته گل افشانی ها در گذشته در بشل و چاکسر شیرگاه هم شالیزاری داشتند . پدر بزرگ های گل افشانی با چنگ و دندان از زمین های شالیزاری خودشان در منطقۀ کروا و دیو کلا در برابر دستبرد غاصبان حراست و مواظبت کردند تا سفرۀ فرزندانشان خالی از برنج نشود . در گل افشان آب بندان بزرگی وجود دارد که از آب رودخانه ( درکا ) در آن ذخیره می شود و کشاورزان در آب شالیزاری خود را از آن تأمین می کنند . روانشاد علیرضا باقر پور ، روانشاد ماندگار عباسی ، حاجی علی حسن پور ، حاجی رمضان رسولی و کربلایی حسین رحیم نژاد در دوره های مختلف میرآب های شالیزار گل افشان بودند .

حمّام گل افشان

 

یکی از بناهای قدیمی گل افشان ، ساختمان حمّام عمومی بود که در ابتدای محل قرار داشت و امروز به خاطر ندانم کاری های بعضی ها در زیر خروارها خاک مدفون گشته است .  قدمت این بنا به حدود صد و پنجاه سال می رسید . در ساختن این بنا از سنگ و آهک و ساروج استفاده کردند . این حمّام یادگاری از گذشته ها بود و حوادث تلخ و شیرین بسیاری را در حافظه داشت . او با چندین نسل از گل افشانی ها  زندگی کرد . بسیاری از جوانان گل افشانی بخشی از مراسم عروسی خودشان را در کنار این حمّام برگزار می کردند . در روز عروسی داماد را با مراسم « علی جان خوانی » به این حمّام همراهی می کردند . زائران مشهد و کربلا و مکّه هم پیش از سفر به این حمّام می رفتند . مرسوم بود اگر شخص مجرّدی را در بازگشت از حمّام می دیدند ، در هنگام احوال پرسی حمّام دامادی را برای او آرزو می کردند و اگر شخص متأهلی را  می دیدند ، حمام به مناسبت زیارت کربلا و مکّه را برای او آرزو می کردند . این حمّام چند حادثۀ غم انگیز را هم به یاد دارد ؛ روانشاد غفّار نجفی در همین حمّام به رحمت خدا رفت ؛ روانشاد منوچهر عبدالله پور آهنگر کلایی رانندۀ تراکتوری که برای گرم کردن حمّام از جنگل های گل افشان هیزم می آورد ، متأسفانه در یکی از روزها تراکتور او دچار سانحه شد و وی به رحمت خدا رفت .

 

حمّام وقف حضرت امام حسین ( ع ) بود و بخشی از درآمد آن را در ماه محرّم خرج می کردند . گل افشانی ها حدود صد سال پیش ادارۀ حمّام را به روانشاد عبدالوهاب ، جدّ بزرگ خاندان کیانی ، که انسان مومن و خدا ترسی بود ، سپردند . مقرر شد که عبدالوهاب حمّام را سرپرستی کند و در عوض 12 نفر ( لُنگ بند ) از خانوادۀ او به صورت رایگان از حمّام استفاده کنند . در آن روزگار گل افشانی ها برای استحمام به صورت نقدی پولی پرداخت نمی کردند ، پایان سال در برابر هر نفر از افراد خانواده به مقدار 12 کیلو یا 2 کیله ( هر کیله معادل 6 کیلو بود ) شالی پرداخت می کردند . بعدها این مقدار به 18 کیلو یا 3 کیله رسید .

 

بعد از روانشاد عبدالوهاب ، فرزند او روانشاد شیخ عبدالجواد کیانی سرپرستی حمّام را نپذیرفت و ادارۀ حمّام به روانشاد کربلایی علی اکبر باباپور رسید . در دهۀ سی اختلافی در به دست گرفتن سرپرستی حمّام شعله گرفت و سرانجام حمّام به روانشاد محمّد باقر کیانی ، فرزند شیخ عبدالجواد ، رسید . تا سال های انقلاب حمّام در اختیار او بود .

 

بعد از انقلاب نیز سرپرستی حمّام از روانشاد محمّد باقر کیانی به کسان دیگر رسید و همین طور دست به دست گشت . به دلیل این که بسیاری از گل افشانی ها در خانه برای خود حمّام ساختند ، این حمّام عمومی به سمت تعطیلی رفت . دیگر کسی برای جشن دامادی به سمت حمّام عمومی نمی رفت ؛ دیگر کسی او را شریک شادی هایش قرار نمی داد و او ماند و با هزاران خاطرات تلخ و شیرینش . او به تنهایی ها داشت عادت می کرد که ناگهان کامیون کامیون خاک را بر سر خود دید و آن همه خاطرات را با خود به گور برد . یکی از آرزوهای من این است که روزی خاک های سر او را بردارند و دوباره گل افشانی ها آن را در کنار خود حس بکنند .

 

خیلی ها برای حمّام زحمت کشیدند که از آن جمله می توان به گل افشانی های زیر اشاره کرد : روانشاد کربلایی سیف الله بابایی ، روانشاد باب الله بابایی ، روانشاد خان آقا صفری ، روانشاد ماندگار عباسی ، روانشاد حسینقلی بردبار ،  روانشاد علیرضا خداشناس ، جناب محمّد علی خداشناس و جناب حاجی آقا خداشناس .

فرزندان ابوالقاسم

 

یکی از شخصیّت های برجستۀ صد و پنجاه سال اخیر گل افشان روانشاد مشهدی ابوالقاسم فرزند روانشاد حاجی گُل بابا بود . مشهدی ابوالقاسم شخص باسوادی بود و  به بسیاری از جلسات اربابان و مالکان گذشته که در ساری برگزار می گردید ، دعوت می شد و شرکت می کرد . مدام کلیات اشعار جوهری را می خواند . مشهدی ابوالقاسم دامدار بزرگ منطقه بود که در جنگل « سنگ پل » به دامداری مشغول بود و 13 گالش نزد او کار می کردند . مشهدی ابوالقاسم تابستان ها دام را به ییلاقات سوادکوه می برد .  معروف است که 150 اسب داشت و اسبان او آزاد و رها در دشت ها و مراتع روستاهای اطراف گل افشان می چریدند و او ماه به ماه بر روی تپّۀ « عابدین سی » می رفت و کف می زد و اسبان را به سمت خود فرا می خواند و آن ها را تیمار می کرد و نمک می داد . یک روز که سمت اسبان می رفت ، تصور کرد شخصی با چوخا کنار اسبان او ایستاده است و او تعجّب کرد . شب که به خواب رفت ، خواب دید که شخصی به او می گوید : « من شانس و اقبال تو هستم که امروز در کنار اسبان خود دیدی  » .  مشهدی ابوالقاسم با روانشاد غلامرضا ( بزرگ خاندان باباپور ) برادر بود . مشهدی ابوالقاسم چهار پسر داشت : یکی روانشاد مشهدی علی گُل بابایی بود  که سه دختر داشت به نام های : 1 – روانشاد مشهدی مقدّسه همسر جناب علی پناه دادستان  2-  حاجی خانم گُل همسر روانشاد نظام صالحی   3 – حاجی سلطان همسر روانشاد حاجی نورمحمّد قاسمی .

 پسر دیگر مشهدی ابوالقاسم ، روانشاد محمّد علی بود که پدر روانشاد امیر قبادی ( پدر جناب حسین قبادی و روانشاد روجا قبادی )  ، صغری قبادی ( همسر روانشاد داداش صالحی ) ، روانشاد بنی ( همسر حاجی براری پیمان و مادر جناب شیخ علی پیمان ) و روانشاد کلثوم ( همسر روانشاد آقا عمو بیانی بود و فرزندی نداشت  ) بود .

پسر سوم مشهدی ابوالقاسم ، روانشاد مشهدی قهار بود که سه دختر به نام های روانشاد شهربانو ( همسر روانشاد هدایت تباور ) ، روانشاد زربانو ( همسر روانشاد حاجی غلامعلی رزاقی ) و روانشاد مرمر ( همان مشهدی پرپر که همسر مشهدی علی آقا قاسمی ) داشت .

چهارمین پسر مشهدی ابوالقاسم ، میرزا محمّد بود که پدر روانشادان کربلایی احمد قاسمی و جان محمّد ابوالقاسمی و حاجی عمّه خانم ( مادر حاجی نورعلی باباگلی و حاجی حوّا همسر روانشاد شیرآقا کشتگر ) و مشهدی فاطمه ( مادر علی پناه و رحیم دادستان ) بود .

امروز از میان نوادگان مشهدی ابوالقاسم دو نفر نام او را به یادگار دارند که هر دو بزرگوار کسوت مقدّس معلّمی را هم بر تن دارند : یکی جناب دبیر ابوالقاسم قبادی گل افشانی ( فرزند جناب حسین قبادی ) است و آن دیگری جناب دبیر ابوالقاسم قاسمی گل افشانی ( فرزند حاج حبیب الله قاسمی )  .

نسل حاجی گُل بابا

 

      نام نیکو گر بماند ز آدمی                     به کزو ماند سرای زرنگار

                                                                                        « سعدی »

 

نزدیک به نیمی از مردم روستای گل افشان از طایفۀ شخصی هستند به نام حاجی گُل بابا . خاندان  قاسمی ، باباپور ، دادستان ، بابایی ، قبادی ، غفاری  ، صالحی ، حق پرست ، یوسفی و ... از طایفۀ حاجی گُل بابا هستند . حاجی گُل بابا  فرزند پیر نصیرا  با حاجی محمود ( که فرزند نداشت و به سفر حج مشرف شد و در همان سرزمین مقدّس به رحمت خدا رفت ) و علی میرزا ( پدر روانشاد مشهدی علیجان صالحی ) برادر بود .

 

 پسران حاجی گُل بابا عبارت بودند از : 1 – مشهدی ابوالقاسم ( بزرگ خاندان قاسمی و قبادی ) 2 – غلامرضا ( بزرگ خاندان باباپور ) 3 – بابا قُلی ( بزرگ خاندان دادستان ) 4 – حاجی بابا ( بزرگ خاندان غفاری ) 5 – شعبان ( پدر روانشاد گلستان غفاری ) . دختران حاجی گُل بابا عبارت بودند از : 1 – حلیمه ( همسر روانشاد کربلایی یوسف پدر بزرگ روانشاد حاجی یوسف یوسفی )  2 – زبیده (همسر روانشاد کربلایی غلام و مادر روانشاد کربلایی خانعلی حق پرست ) 3 – معصومه ( همسر روانشاد مشهدی علیجان و مادر روانشاد داداش صالحی )

 

 حاجی گُل بابا انسان مومن و با خدایی بود . معروف است وقتی در جنگل « سنگ پل » به دامداری می پرداخت ، روزی به هنگام گرفتن کره از ماست هایش ، تمام آن ظرف استوانه ای چوبی که معروف بود به « تِلِم » تبدیل به کره شد و این نشانه ای برای او بود که به استطاعت مالی رسیده ای و دیدار خانۀ خدا بر او واجب گشته است .  نزدیک به یک سال طول کشید که با اسب به زیارت خانۀ خدا رفته بود  :

 

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم                    سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

                                                                                                                             « حافظ »

 

نیای بزرگ ما ، حاجی گل بابا را رسم و آیین بر این بوده است ، وقتی ماه مبارک رمضان فرا می رسید ، دید و بازدیدهای او آغاز می شد . تمام گل افشان را خانه به خانه سر می زد . رمضان برای او مثل عید نوروز بود . می گفت : این جوری راحت ترم . به صاحب خانه زحمت فراهم کردن غذا نمی دهم . می گفت : نیمه های روز ، موقع ظهر رمضان در خانه ی کسی نمانید . شاید صاحب خانه عذر شرعی داشته باشد و روزه نباشد ،  شما مزاحم او می شوید و این کار درست نیست .

 

امروز یک بخشی از روستای گل افشان که خانواده های قاسمی ، باباگلی و ابوالقاسمی در آن سکونت دارند به « گِلبا خیل » معروف است . هنوز خانۀ مسکونی حاجی گل بابا در گل افشان وجود دارد و آن خانۀ روانشاد جان محمد ابوالقاسمی است . در گذشته گِلبا خیلیان را عادت بر آن بوده است که شب ها زودتر از دیگر مردم آبادی  به خواب فرو می رفتند . در گل افشان یک ضرب المثلی بوده است که هنوز دم خروس وارد آشیانه نرفته گِلبا خیلیان به خواب رفته اند .

مغازه داران گل افشان

 

در قدیم چهارشنبه بازار قائم شهر رونق فراوان داشت و مردان و زنان آبادی در روز چهارشنبه محصولات روستا را به بازار می بردند و می فروختند و مایحتاج خودشان را از آن جا خریداری می کردند . البته در گل افشان در دوره های مختلف مغازه هایی هم وجود داشت که بعضی از اجناس را در آن جا می فروختند . از مغازه داران گل افشان می توان به نام های زیر اشاره کرد : روانشاد حاجی عوضعلی رنجبر ، روانشاد محمّد علی احمدی ، روانشاد مشهدی عیسی صالحی ، روانشاد حاجی علی محمّد باباپور ، روانشاد خانعلی حق پرست ، روانشاد داداش صالحی ، حاجی شعبان باباپور ، حاجی عبدالعلی رحمانی ، حاجی رمضان پورمند ، رشید اسماعیل پور و صمد حسن پور . بیشتر کالاهایی که در این مغازه ها فروخته می شد ، عبارت بودند از : قند ، شکر ، کبریت ، چای ، نمک ، توتم ، نفت ، شیشۀ فانوس ، فتیله سماور و ... . یک شخصی هم از روستای آهنگر کلا به نام روانشاد کربلایی ابراهیم عزیزی ( 1313 – 1385 شمسی )  هنگام غروب به گل افشان می آمد ودر کوچه و خیابان گل افشان به آرامی صدا می زد : « مِرغنه ، جوجه » . کربلایی ابراهیم عزیزی مرغ و تخم مرغ و جوجه و خروس و غاز و اردک خریداری می کرد . هنوز آواز « مِرغنه ، جوجه » گفتن های کربلایی ابراهیم در گوشم طنین انداز است . غروب ها که می شد پیر مردهای گل افشان جلوی مغازۀ روانشاد حاجی عوضعلی رنجبر جمع می شدند و به صحبت می پرداختند . امروز که نگاه می کنم ، می بینم دست روزگار آن جمع را پریشان کرده  و اثری از آن مغازه هم باقی نمانده است :

 

در کارگه کوزه گری رفتم دوش                          دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگاه یکی کوزه برآورد خروش                          کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

                                                                                                                  « خیام »

کدخدایان گل افشان

 

نکویی کن امسال چون دِه تو راست                که سال دگر ، دیگری دهخداست

                                                                                             « بوستان سعدی »

 

در گذشته ها ادارۀ روستاها با کدخدا بوده است . کدخدا را اهالی محل با همفکری و مشورت انتخاب می کردند و صورت جلسه می نوشتند و نتیجه را به فرمانداری شهرستان می رساندند . کدخدایان حافظ نظم و امنیّت روستاها بودند . کدخدایان در روستاها بسیار قدرت داشتند و مردم نیز از آن ها بسیار حساب می بردند . آن ها به شکایات اهالی رسیدگی می کردند و  برای برقرای نظم عمومی متهم را برای ساعاتی یا یک شبانه روز در خانۀ خود زندانی می کردند . ژاندارم ها و مأموران امنیّت که از شهر وارد روستا می شدند ، نخست سراغ خانۀ کدخدا را می گرفتند . از کدخدایان قدیم گل افشان می توان به شخصیّت های زیر اشاره کرد : روانشاد مشهدی علیجان صالحی (  متوفی به سال 1314 شمسی ) ، روانشاد شیخ محمّد رحمانی (متوفی به سال 1344 شمسی ) ، روانشاد حاجی حسین رحمانی ( برادر  شیخ محمّد رحمانی ) ، روانشاد ملا حاجی محمّدی ، روانشاد حاجی آقا جان ( علی اصغر ) نجفی ، روانشاد عزیز محسنی ، روانشاد کربلایی مصیّب صالحی و جناب حاجی زلفعلی رحمانی .

در نزد هر کدخدایی ، یکی دو نفر هم خدمت می کردند که به آن ها « پاکار » می گفتند . پاکارها ، پیک کدخدا بودند و  فرمان ها و دستورات کدخدا را به اهالی ابلاغ می کردند . مأمور احضار هم بودند . مردم از پاکارها نیز بسیار حساب می بردند .از پاکارهای گل افشان می توان روانشاد ماندگار عباسی ، روانشاد داداش صالحی ، روانشاد شیر آقا کشتگر ، روانشاد خان آقا صفری ، روانشاد غلامرضا بیانی و روانشاد امیر قبادی را نام برد .

شب نشینان را چراغ از پرتو روی شماست

 

 

با وجود آن که امروزه وسایل ارتباطی در میان ما مهیاتر از گذشته است ولی متأسفانه فاصلۀ ما انسان ها از یکدیگر بیشتر شده است . زندگی ماشینی ، محبّت و اخلاق را در میان ما کم رنگ کرده است . باید مناسبتی پیش بیاید تا به خانۀ همدیگر برویم و آن هم نیم ساعت مانده به شام می رویم و بعد از صرف شام میزبان و میهمان به تماشای تلویزیون می پردازند . هیچ گونه گفت و گویی صورت نمی پذیرد . در گذشته های نه چندان دور شب نشینی ( شو نیشت ) در گل افشان رنگ و رونق خاصّی داشت . مردم امکانات نداشتند امّا محبّت و صفا و صمیمیّت در میان آن ها رنگ دیگر داشت ؛ در خانه برق نداشتند ولی با عشق و مهر خودشان به خانۀ یکدیگر روشنی می بخشیدند . پیرمردی فانوس به دست از بالا محلۀ گل افشان در تاریکی شب به راه می افتاد و از کوچه و پس کوچه های تنگ و تاریک می گذشت و به پایین محلۀ گل افشان می آمد تا سری به بچّۀ پسر عموی خود بزند . آیا آن ها تشنه و گرسنه بودند تا از خانۀ دیگری لقمه ای بردارند و چایی بنوشند ؟ تشنه بودند ولی تشنۀ محبّت ، تشنۀ فامیل دوستی ، تشنۀ انسان دوستی و ... . شاید یکی از رازهای طولانی بودن عمر انسان های دیروز درهمین نکته نهفته باشد که آن ها بیشتر با همدیگر ارتباط داشتند و از مشکلات همدیگر خبر داشتند . با درد دل کردن آرام می یافتند .

خوشش بادآن نسیم صبحگاهی                                     که درد شب نشینان را دوا کرد

                                                                                                                       « حافظ » 

 

شب نشینی ها ( شو نیشت ها )فرصت مناسبی بود برای مشورت کردن ها و مشاوره دادن ها . دیروزها از بسیاری از این بی کسی ها و تنهایی ها و سردرگمی هایی که نسل امروز با آن دست به گریبانند ، خبری نبود :

زآن که با عقلی چو عقلی جفت شد                    مانع بد فعلی و بد گفت شد

عقل با عقل دگر دو تا شود                             نور افزون گشت و ره پیدا شود

                                                                                               « مولانا »

 

شب نشینی ( شو نیشت ) شب های طولانی زمستان را برای آن ها کوتاه می کرد . در شب نشینی ها ،  قصّه ها و افسانه ها را برای همدیگر تعریف می کردند . دِسِرهای محلی ؛ نظیر ، سوهان کنجد ( پشت زیک ) و ... درست می کردند . در شب نشینی ها بحث تعاون و همکاری هم مطرح بود و به همدیگر کمک می کردند . به عنوان مثال ؛ جمع می شدند پنبه را از غوزۀ آن جدا می کردند ، لوبیا را دانه می گرفتند  ، گردو می شکستند و مغز آن را می گرفتند  . یاد باد آن روزگاران یاد باد .  

بلرزیدی زمین لرزیدنی سخت

 

 

     بلرزیدی زمین لرزیدنی سخت                          که کوه اندرفتادی زو به گردن

                                                                                                            « منوچهری »

 

در یک شب سرد زمستانی در سال 1366 بود که رانش زمینی در منطقۀ های « ازار تالار » و « نیم من » گل افشان اتفاق افتاد . زمین به صورت وحشتناکی جا به جا شده بود . پناه می بریم به خداوند از زلزلۀ سخت روز قیامت که « اِذا زُلزِلَتِ الاَرضُ زِلزالَها . وَ اَخرَجَتِ الاَرضُ اَثقالَها » ( سوره زلزله ، آیات 1 و 2 ) . تودۀ عظیمی از گل و لای جلوی رودخانۀ ( درکا ) گل افشان را که از جنگل های بالا دست به سمت گل افشان می آمد ، در منطقۀ« ازار تلار »  گرفته بود . دریاچه ای درست شده بود . رودخانه ( درکا ) مجبور شده بود تا  از نقطۀ شروع حرکت خود از جنگل های « سنگ پل » و « برف چالسر » و « شارگله » و « توسکا وسیه » ساعتی را در پایین زمین روانشاد مشهدی داداش صالحی بیاساید و به استراحت بپردازد . روزنامه های آن روزگار این خبر را نوشتند . از تلویزیون هم آمدند و گزارش تهیّه کردند و با  روانشاد مشهدی داداش صالحی مصاحبه کردند و در اخبار سراسری شبکۀ یک سیما پخش نمودند. روزها دسته دسته مردم از جاهای مختلف به تماشای آن می آمدند . دانشجویان رشته های کشاورزی و منابع طبیعی هم به همراه استادان خودشان برای تحقیقات زمین شناسی می آمدند و از منطقه بازدید می کردند .  

اندکی این مثنوی تأخیر شد

 

دیر زمانی است که مطلب جدیدی را دربارۀ زادگاه عزیزم گل افشان به تماشای خوانندگان فرهیخته نگذاشته ایم . از همۀ شما عزیزان عذرخواهی می کنم . امیدوارم که به زودی به این صفحۀ مجازی برگردم .

                                                                                                  با سپاس فراوان

                                                                                        علی اکبر قاسمی گل افشانی